تبليغاتX
واحه ای در لحظه
به یاد داشته باش که امروز طلوع دیگری ندارد


واحه ای در لحظه









:Powered By
BLOGFA.COM




از خاطرات وا زده تقويم

يک برگ کَنده می‫شود و

                           کهنه می‫شويم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388 ساعت 20:47  توسط واحه ای در لحظه 


حالا چی می پوشی؟
زیاد فرقی نداره یه جشن سادست دیگه
جز اولین کسایی بودیم که وارد خونه مریم اینا شدیم خیلی وقت بود مریمو ندیده بودم طبق معمول کلی دلمون واسه هم غش و ضعف رفت بعد از خوش و بش کردن مریم رفت نماز ظهر و عصر بخونه منم رفتم لباسمو عوض کنم و یه دستی هم تو صورتم ببرم تو این فاصله ندا و مونا به همراه ماماناشون اومدن جفتشون شیک و پیک و آماده این وسط انگاری منو مریم تنبلی کرده بودیم !
البته مریم آرایشش تموم بود و فقط پوشیدن لباساش مونده بود ندا وقتی دید مریم داره با آرایش نماز می خونه رو به مریم گفت:عجب حالی به خدا دادی مریم
بعد از اینکه جفتمون آماده شدیم با هم رفتیم تو سالن پذیرایی مهموناتقریبا همشون اومده بودن مونا تاچشش اوفتاد به ما مثه همیشه شیطنتش گل کرد زودی اومد جلو و گفت :به به خانومای خوشکل اجازه میدین همراهیتون کنم؟
مریم گفت:دس ازاین خل بازیات ور نداشتی؟
گفت:خانم می بینی که جمع زنونه اس!حالا یکی هم پیدا شده همراهیت کنه شما عشوه بیا!
من سریع دستمو می ندازم دور بازوی مونا و می گم:اجازه میدم این سعادت نسیبت بشه تا ناکام از دنیا نری
مونا:باعث خوشحالی منه
مریم:این دو تا رو ببین چقدر جدی گرفتن هیچکی ندونه فکر میکنه این دو تا...
مونا:مریم جان چرا حسودی می کنی می خوای...
مامان مریم صداش میزنه و بحث ما نیمه کاره می مونه!
مونا اصلیتن کرمانشاهیه.باباش مهندس راه و ساختمانه و در حال حاضر در همسایگی ما زندگی میکنن.دیپلمس حدودا 25 ساله و  از اون شیطونای روزگاره ظاهرشو که نیگاه میکنی با خودت میگی از دیوار صدا دربیاد از اینم در میاد
ولی با مونا اصلا متوجه گذز زمان نمیشی بس که خوش اخلاق و خوش خندس
ندا دختری که مامانش شمالی و باباشم تبریزیه اونام در همسایگی ما زندگی میکنن البته ندا اخلاق خاص خودشو داره قول نمیدم که با اون بهت خوش بگذره
من و ندا و مونا کناره هم نشستیم و مریمم بعدش به جمعمون اضافه شد.مهمونا هم یکی یکی هدیه هایی که سرور خانم(مامان مریم)واسه عروسش خریده بود رو نگاه وکلی تعریف و تمجید می کردن


یه مدت طولانی بود که احساس میکردم نیاز به یه جمعی دارم که خیلی شاد باشه مثه یه عروسی کلی قر جمع شده تو کمرم خشک شده بود منتظر یه فرصت بودم تا همشونو بریزم رو دایره
امروز همه تا تونستن رقصیدن فقط این مونا بود که وسط جمع ییهو غیبش میزد و بعدش با رفتارهای کاملا مردانه ظاهر میشد گاهی فکر میکردیم بنده خدا شاید چیزی خورده که تو حال خودش نیست
دائما به پروپاچه باز بعضی مهمونا خیره میشد و می گفت فلونی عجب چیزیه؟!
هیز بازیاش کفر مریمو در آروده بود

در حالی که من غش غش به رفتارای مونا میخندیدم یه آن متوجه نگاه های سنگین مامان شدم یه نیگاه بهش انداختم گوشه لبشو دندون گرفت و یه اخم تحویلم داد اما با مونا آروم نشستن جز محالات بود مجبور شدم جامو عوض کنم نزدیک مامان نشستم آخرای مجلس مونا اومد سراغم در حالی که نیم خیز شده بود و یه دستشم به سمتم دراز کرده بود گفت:
میشه خواهش کنم با من برقصید ؟
گویا من آخرین نفری بودم که یادش اوفتاده بود باید با من برقصه
غش غش زدم زیر خنده مونا این شکلی نگو بهت شک میکنم باشه به شرطی که کُردی برقصیم قبول؟
گفت:بع؟!می خواستم بگم تانگو...
یه چش غره تحویلش میدم و رومو ازش برمی گردوندم
مونا:اوووه چقدرم ناز داره باشه ولی اول بذار برم از خونه سی دی مورد نظرو بیارم
ما دوتا پاشدیم کردی برقصیم یه هفت هشت نفری هم هوس کردن و مارو همراهی کردن
عجب کردی هم رقصیدیم هر کس به شیوه خاص خودش
آخر مجلس صوفیا(دختر هندیه)واسمون هندی رقصید
من:اوووووووف دود از کلم بلند شد این دیگه کیه اگه پسر بودم محال بود ازش بگذرم
مونا:الان هیز کیه؟
من:دیوونه،خب معلومه تو!!!
موقع برگشتن به خونه مونا با شیطنت یه چشمک تحویلم داد و گفت امشب افتخار می دی مهمون ما باشی؟
من:گمـــــــــــشو موجود خبیث راستشو بگو چه نقشه پلیدی کشیدی؟
غش غش زد زیر خنده و گفت :أه که شمام ذهنتون منحرفه منو بگو با کیا رفاقت میکنم
من:رفاقت بخوره تو فرق سرت آره جون خودت تو گفتی مام باورمون شد
الانم ساق پام چنان درد می کنه که حد نداره نیاز به ماساژ آب گرم دارم ولی خب خیلی خوش گذشت جاتون خالی


پ.ن:عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388 ساعت 20:23  توسط واحه ای در لحظه  |