عرضم به حضورتون از وقتی که اومدیم اینجا چیزای جالب زیاد دیدم که قبلا نمونه شم ندیده بود و یا نشنیده بودم...
ما هر وقت رفتیم بیرون یه سه چهار نفری افتادن پشتمون!![]()
حالا اگه پسر بودن یه چیز کاملا طبیعی بود ولی برعکس اینا خانوم بودن؟
جالبه !! از تو کوچه خیابون می گردن واسه پسرشون دختر خوب پیدا کنن؟؟؟
تصور کن مثلا رفتی پاساژ غرق تماشای لباسو پارچه و..ییهو یه دو نفری می ریزن سرت که :(اینجا رو با عشوه و ناز بخونید)
خانوم شما مجرید؟
من:جان چطور مگه؟
حالا من پیش خودم می گم وای نکنه حواست نبوده با لباس خونه.....وای خاک تو سرت با شلوارک اومدی بیرون اینا از این خواهرای بسیجی ان !!
یه نیگاه به خودم می ندازم نه خدارو شکر.
این همه بی حیا پس چرا گیر دادن به من؟
تو همین فکرا اون خانومه دنباله حرفاش رو می گیره و می گه آخه انگشتر دستتونه به خاطر همین پرسیدم؟
من:عجبا!!! عجب فضولایی ان مگه انگشتری دست انداختن جرمه!!!با خودم میگم بینم مگه انگشتر رو کدوم دستت کدوم انگشتت انداختی که اینا اینجوری سیریش شدن؟
به دستام خوب نگاه می کنم می بینم اگشتری تو دست چپمه منتها نه انگشت حلقه تو اون کناریه اس؟!
من:خانوم کارت شناسایی لطفا!من تا کارتتون رو نبینم یه کلام هم باهاتون حرف نمی زنم!
خانومه:خانوم سوء تفاهم شده راستش از شوما خوشمون اومده اگه لطف کنید آدرس و شماره منزلتون رو بدین ما یه وقت بگیریم بیام صحبت؟
کلی هم از پسرشون تعریف می کنن که خانوم پسرمون خونه داره ماشین داره اینقد حقوق می گیره!!!
من با خودم :به من چه؟
مام گفتیم ای خانوم من شوور دارم .از وقتی رژیم گرفتم انگشتری گشاد شده می ندازم تو این کناریه.حالا مگه ول می کنن...
تو این چند وقته تو پارک، تو سینما ، تو داروخونه...هر جایی که فکرشو بکنی گلاب به روتون روم به دیفار فقط تو مستراح نیومدن بگن خانوم عروسمون میشی؟!!!
حالا تو خونه ما
مامانم:من تا طرف رو درست و حسابی نشناسم تا 10 تا نهارو شام خونشون نخورم و باهاشون همسفر نشم دختر به کسی نمیدم.
من با خودم میگم:دختر ترشیدی رفت!!!!![]()
بابا:من داماد سر خونه میارم دخترم باید همین جا پیش من باشه
من با خودم:ترجیج می دم مستقل باشم![]()
مامان:عمرن اگه بذارم داماد پیش ما باشه باید برن دور از ما زندگی کنن هر وقت خواستن بیان مهمونی
من:مامان قبلنا دس و دل باز تر بودا؟!
من:حالا طرف کی هست؟
مامان:چی؟
من:همین که دارین حرفشو می زنین
مامان:حالا هیچ خبری نیست
من:اوووووووووه سر کسی که هنو وجود خارجی نداره بحث می کنین!![]()
مامان:تو چقد پرو شدی قدیما تا می گفتن خواستگار تا سه چهار روزی پیدامون نبود
من:از رو خوشحالی؟![]()
مامان:نخیرم از رو شرم و حیا.خجالت می کشیدیم تا چند روز جلو مامان و بابامون آفتابی شیم.امان از دخترای این دوره زمونه حیا ندارین که؟
من مثه این چش سفیدا رو به بابام میگم حالا اگه خواستگار اومد همه چی اوکی شد از منم بپرسین که دوست دارم پیشتون بمونم یا نه!![]()
تا پشت کردم برم تو اتاقم یه چی محکم خورد تو کلم دمپایی راحتی مامانم بود!!!![]()
پ.ن:گامي دگر مانده است
مقصد رسيدن نيست
رفتن رهيدن نيست
به هر بيراهه رفتن ، هرز گرديدن
چون چرخ چرخيدن
نفس تحرک خواهش کور زمان ماست
گام نهايي در نهان ماست
بعد از رسيدن ها
گامي دگر باقي ست !
چه کارا که نمی کنیم تا این خلأ درونمونو پر کنیم!هر کی اونو پرش کنه،یه متر هم بزنه بالاتر ،اون مرد بزرگیه.زیاد مهم نیست سر یه نفر کجا بنده،مهم این نیست که بالای بالا توی ابرا سیر کنه.برای اینکه خوب بفهمی طرف چند مرده حلاجه،بایست بینی پاهاش کجا بنده،رو سطح زمینه یا تو قعر اون.اون وقت دیگه خنده از یادت میره.
بعضی وقتا تلفن که زنگ نمی زنه و کسی ازت چیزی نمی خواد،حتی خودتم از خودت چیزی نمی خوای ،وقتی بوق و کرناهای زندگی همه خاموش شدنوو نوازنده ها سازاشونو وارونه کردن تا آب دهانشون بریزه بیرون...اون وقت به صدای درونت گوش می دی،می بینی ...اون تو پر خلأ!
اصلا هیچی اون تو نیست!سروصداها خوابیده.الان دیگه باید صدای اصل کاری تو درونت طنین انداز شه...اما صدایی از جایی در نمی آد.گوشات رو طوری تیز کن که پیشونیت چروک برداره!شاید اصل کاریه اصلا اونجا نیست؟شاید اصلا اون تو درونت نیست!
تا خرخره درگیر شدی به کسب و کارو خرید و زندگی ،ها؟نتیجه ش چی؟
توت عین یه دیگ کهنه خالی خالیه!بهت که بزنن،صدا می دی بوم!بوم!بوم!...
از زندگی می ترسی ؟ترست از مرگه.آنی خوب میشی!یه مرتبه ترست می ریزه!یه باریکی می گفت:"بعد مردن جام خیلی برام خالی می شه!"آره،از مرگ که می ترسی هیچ،این احساس هم ولت نمی کنه که :اصلا برای چی ؟این همه که چی؟برای کی؟معلومه وقتی آدم چیزی نداره سق بزنه،می چرخه تا یه چیزی گیر بیاره.اما این که نشد محتوای درست و حسابی زندگی!
عزیز من تو خیلی فکرت رو خراب می کنی.کتابارو یه بار از عقب می خونی یه بار از جلو...خدا این عقلت رو ازت نگیره!
بعدشم یواش یواش پیر می شی.وقتی مخت دیگه خوب کار نمی کنه،یه حالت روانی ملایم بهت دست میده که خودشو جای احساس جا می زنه.اونوقت جونورک های کوچیک رو که می بینی چطور توی ماسه لول می زنن با خودت میگی :جل الخالق! به انگشتای دست خودت نیگا می کنی که هر کدوم برای خودشون دنیای دارن.فرم اونا هم به نظرت معجــزه آسا می آد.یه چیزی توشون جاریه که تو اصلا خبر نداری اون چیه...
باز یه بار دیگه پا می شی .به زحمت از جات می خیزی .می زنی بیرون.فراموش می کنی...یه کتاب کت و کلفت که نه،نصف کتابخونه رو قورت می دی تو کتابا غرق می شی...یه بار دیگه تمام وردای روزمره ت رو از نوشروع می کنی به خوندن.فقط حالا این احساس درموندگی تُن بَم صداته:"همه ش الکیه ،الکیه،همه ش الکیه ،الکیه،همه ش الکیه ،الکیه!..."
پیش پا افتاده ترین اصطلاح عامیانه پوچ و بی معنی می گه که "هر دوره ای واسه ادوار بعد یه معبره."البته !کاشکی یکی پا می شد می رفت کله شو می کرد تو چاه،فریاد می زد:"دیگه از دست این ادوار جونم به لبم رسیده!همه شون یه بنجلن!اونم چه بنجلایی!
"فریاد می زد می گفت:"همه چی بایستی عوض شه!بایست آدما به ابزار زندگی حاکم شن ،نه که بر عکس!...
پ.ن : مبادا آسمان بی بال و بی پر
مبادا در زمین دیوار بی در
مبادا هیچ سقفی بی پرستو
مبادا هیچ بامی بی کبوتر
این چند روز تعطیلی رو رفتیم شمال ددر دودور به زبان عامیانه تر یعنی گردش .جای همه عزیزان خالی
یکی از جاهایی که واسه گردش رفته بودیم قلعه رود خان فومن بود جای بسیار خوش آب و هوا و دیدنی .
می گم این آدمای اولیه که.. نه همون گذشتگان منظورمه عجب بیکارایی بودنا..چه معنی داره آدم قلعه رو درست رو نوک کوه بسازه ...وا
والا
قلعه رود خان از بناهای نظامی ایرانه.در ۲۳ کیلومتری جنوب غربی شهرستان فومن و در میون جنگلای سر به فلک کشیده واقع شده.این بنا در ارتفاع ۶۸۷ تا ۷۷۸ متری از سطح آب قرار داره و در دو طرف کوه هم دو تا رودخونه جاریه.می گن احتمالا این اثر تاریخی در دوه حکومت خاندان اسحقی (مقارن با سلجوقیان) که بر غرب گیلان حکومت می کردن بنا شده.هر چند که پژوهشگرا می گن این بنا مال قبل از اسلامه.یه کتیبه از این قلعه مونده که تاریخ تجدید بنای قلعه رو بین سالهای ۹۱۸تا ۹۲۱ ه.ق(که تقریبا مقارن بوده با حکومت شاه اسماعیل صفوی)ذکر می کنه.
در دوره زندیه هم توسط هدایت ا... خان فومنی ،حاکم فومن تعمیر میشه و توپ هاییی به منظور دفاع در اون نصب می شه.
این دژ نظامی یه سری اسامی دیگه ای هم داشته از قبیله قلعه حسامی،قلعه هزار پله و قلعه سگسال...
البته فکر کنم که اونطوری که ما شمردیم و دیدیم 600 تا پله بوده و شایدم اشتباه کردیم تو تاریخچه این مکان تاریخی نوشته بودن هزار پله
پدرمون در اومد پله های کوه رو بالا رفتیم..بگذریم
وسعت بنا۶/۲هکتاره و از سه بخشه شرقی ،میانی وغربی تشکیل شده.دروازه ورودی در قسمت میانیش قرار گرفته بخش شرقیش قدیمی تره و واسه خودش دروازه ورودی مجزاو در اضطراری داره.می گفتن که مقر افسران ارشد در همین بخش قلعه بوده.واما بخش غربیش مرتفع ترین قسمت قلعه است شامل عمارت شاه نشین و آب انباره.طول باروی قلعه ۱۵۰۰ متر ارتفاشم بین ۵ تا ۱۲ متر متغییره..مصالح باروها و برج های قلعه از سنگ و آجر و ملات آهکی بود.
مردم روستای اطراف این مکان می گن که این بنارو جن ها درست کردن چون معتقدن که آدمی نمی تونسته همچین بنای محکی رو بسازه...آقا ما همین که حرف جن و روح شنیدیم چار ستونه بدنمون می لرزید چون زمانی که از کوه پائین می یومدیم هوا تاریک شده بود .
یه چند تا عکسم از قلعه گذاشتم براتون.


پ.ن:یه کوچولو دلگیرم و یه عالمه دلتنگ..![]()
پ.ن۲:اینکه عنوان وبلاگم رو عوض کردم به این معنا نیست که خودم هم عوض شدم![]()
پ.ن ۳:نجمه جوون کنار دریا جات خالی بودیادت کردم![]()
![]()
پ.ن ۴:همه دنیا یه طرف ،حمیده گلی یه طرف.کوچیکتیم به مولا![]()
![]()
![]()



آقا این چند وقته دوروبریام عجیب غریب شدن
!
یا شایدم من ... خب نه من که از اولش عجیب غریب بودم
چه کاریه
چند روز قبلنیا یه اس ام اس دریافت کردم به این مضمون :من شهرام 26 ساله از تبریز ازتون خوشم اومده می خوام باهاتون بیشتر آشنا شم!
متن اس ام اسش یه جوری بود اینگاری طرف داره چت می کنه؟!مشکوکم می زد گفتم هر کی هست باید از آشناها باشه خلاصه منم نوشتم :
هه به کاهدون زدی من خودم شهرامم!!
دو دقیقه بعدش طرف شروع کرد به زنگ زدن به گوشیم منم هی قطع می کردم هی اون می زنگید من قطع می کردم،من قطع می کردم اون میزنگید؟!
بعدش یه اس ام اس دیگه داد که آخه عزیزم دلت میاد قطع می کنی می خوام صدای نازت رو بشنوم!
آقا من مطمئن شدم طرف خودیه بعدشم اصلا از این جلف بازیا خوشم نمی یاد
جوابشو ندادم گفتم هر کی هس بالاخره مُغُر میاد میگه کیه؟
و دوباره اس ام اس داد اگه تو شهرامی من کیام!
طرف واسه خودش خیلی خوش بود!ما همچنان هیچ عملی انجام ندادیم تا اینکه ساعت 12 شب یارو خسته شد به حرف اومد که بابامنم مونام![]()
مونا دختر خالمه تازه یه سالیه که دانشگاه قبول شده قبلنا دختر خوبی بود جدیدنیا بد شده !
اصلا این اواخر کل فامیل سرخوش شدن؟!؟![]()
همساده پایینیمون یه نوه خوشکل 9 ماهه داره اسمش طاهاست!سیَدم هست.
این بچه مثه عسله خیلی باحاله بغل عالم و آدم میره دریغ از یه قطره اشک بر عکس بچه های دیگه آقا یه روز اومدم نازش بدم :
من:عسلی، خوشکل پسر، جیگرتو کدو حلوایی
!!!
قیافه بچه:
قیافه مامان بزرگه:
وا !!
دودقیقه بعدش بچه رو ازم گرفت؟!![]()
من منظورم این بود که بچتون تو دل برو شیرینه خو...
بی خیال همه که یه جور نیستن
و اما هارد کامی جونم یه اداهایی در میاره که نگو آدمی رو انگشت به دهن می ذاره!
کلی من و داش بزرگه روش عملیات فنی ضربتی انجام دادیم از چند بلندی پرتش کردیم پایین سه چهار بارم زدیم روش تو مسابقات پرتاب هارد هم شرکتش دادیم اما همچنان عقده ای هستش هر وقت دلش می خواد بالا می یاد!
هر وقتم دلش نمی خواد خودش رو می زنه به اون راه! به قول دادشیم یه صاحابش رفته![]()
البته از نظر اون من صاحاب کامی جونم اما کامی جونه از داداشی بهم ارث رسیده هر جوری که حساب کنی مال اونه!![]()
ما شاء الله زبونم رو هم این اواخرموشا لیسیدن چسبیده ته ته حلقم لال مونی گرفتم چه بهتر !
جمعه هم کنکور دارم .دیروز 10 تا تست ریاضی زدم
که از 10 تا یکیش درست بود اونم راه حلش جوابش غلط بود
! زرشک
سوالای برنامه نویسی رو هم که چه عرض کنم موقع حل کردن روی سوال رو عوض می کنم
دیگه خدا رحم کنه سر جلسه امتحان رو!
